تبليغاتX
بانوی فروردینی
بانوی فروردینی












يه شعر ترکي براي پست ايندفعه انتخاب کردم ... شعر خيلي زيبائيه ... البته خواستم

ترجمه اش کنم ولي خب ترجمه اش خيلي ناجور از آب دراومد و فکر کنم شاعر

محترمش اگه ترجمه منو ميخوند ديوان شعرشو آتيش ميزد و جاش ميرفت غاز

ميچروند يا شايد منو از صفحه گيتي محو ميکرد ...

آرش عزيز مرسي بابت کمکت براي آپلود اين شعر و ممنون از راهنمائيهات

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:55 توسط مریم| |

یکی از دوستان متن خیلی جالبی برام فرستاده بود بد ندیدم برای پست جدید بذارم

خیلی باحاله

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من اگه خدا بودم!!!

من اگه خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میآوردم و از بارگاه بیرونش میکردم !

وقتی میخواستم پیغمبر خلق کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !

کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن !

 

هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام …

 

حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن !

 

یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

 

اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که !

 

همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم !

یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه !

 

هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم …عزیز دلم …نه اینکه محل سگ هم نذارم! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

 

قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم  ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این مزخرفات نباشه !

 

عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! (اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی) !

 

جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم !

 

سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! …... خدا کیلو چند ؟ ….. کدوم خدا ؟

 

 اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش (جوی هاش) شیر و عسل بیاد! شیر و عسلی که توی جوب (جوی) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درست درمونی نبودن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن !

 

از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:30 توسط مریم| |

به یاد و از طرف یک دوست (م . غریب ) 

 

مي خواهم خيال تو را راحت كنم

تقصير تو نبود

خودم نخواستم چراغ اين خاطره ها

خاموش شود

خودم شعرهاي شبانه اشك را

فراموش نكردم

خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم

حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند

نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي

خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد

بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند

و عسلهايم

صبحانه كسي باشند

كه هرگز نديدمش

تنها آرزوي ساده ام اين بود

كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني

و بعد از خوندن بارانها

زير لب بگويي

يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش

همين جمله

براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان

كافي بود

بانوي من

هنوز هم جاي قدمهاي تو

بر چشم تمام ترانه هاس

هنوز هم همنشين نام و امضاي مني

ديگر تنها دلخوشي ام

همين هواي نامه هاست

همين شكفتن شعله

همين سنگيني اين  بغض

به خدا هنوز هم از ديدن تو

در پس پرده باران بي امان

شاد مي شوم! بانو

یغما گلروئی

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:43 توسط مریم| |

سلام

من برگشتم ... البته دیروز یعنی ۵شنبه برگشتم ... سفر خوبی بود خیلی وقت بود درست و حسابی خونه خواهرم تلپ نشده بودم .

۳شنبه رفتم انجمن ام اس تبریز ... ساختمانش کوچولو بود و جمع و جور . نمیدونم چرا هیجان داشتم ولی با وارد شدن به انجمن یه آرامش خاصی بهم دست داد... درست مثل اینکه بعد از مدتها وارد خونه خودمون شدم ... یه جای امن ...

از بعضی جاها و خیابونا که میگذشتم یه خاطراتی از ذهنم میگذشت که قبلا برام شیرین بود و الان تلخ ... ولی خب گذشته دیگه گذشته و مهم اینه که من هستم ... سرپا و پرانرژی

و اما نتیجه آخر سفر این بود که جیبم خالی شد ... آس و پاس شدم ... کمممممممممممممممک

راستی دلم برای همه تون حسابی تنگ شده بود ... خوشحالم شماها رو دارم

دوستتون دارم

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:20 توسط مریم| |

سلام

چند روزی نیستم ... دقیق نمیدونم چند روز چون رفتنم دست خودمه ولی برگشتنم دست خواهر و شوهر خواهر و خواهرزاده ام.

میخوام یه سری به انجمن ام اس تبریز هم بزنم و یه سری آزمایش هم دارم ... وااااااااااای که چقد کار دارم حالا خریدام بماند

ولی دلم برای همه تون تنگ میشه

دوستتون دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:48 توسط مریم| |

سلام ۴شنبه امتحان زبان انگلیسی داشتم که خیلی خوب بود  هنوز تو حس English هستم  نه که بی جنبه باشما اصلا همچین چیزی نیست دوست دارم بتونم به هر زبون زنده دنيا حرف بزنم البته غير از چيني و روسي  .  متن یه ترانه خیلی زیبا از Leo Sayer رو برای پست ایندفعه انتخاب کردم . اصل ترانه رو هم دارم ولی نمیتونم  براي دانلود بذارم .خب بلد نيستم  ... اصلا هم خنده نداره .... ندانستن عيب نيست اتفاقا برعكس اين روزا خيلي هم خوبه

و اما متن ترانه

 

when I need you
I just close my eyes and I'm with you
and all that I so wanna give you
It's only a heartbeat away

when I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
keeping me warm night and day

miles and miles of empty space in between us
the telephone can't take the place of your smile
but you know I won't be travelin' forever
it's cold out, but hold out, and do like I do

when I need you
I just close my eyes and I'm with you
and all that I so wanna give you babe
it's only a heartbeat away
 
it's not easy when the road is your driver
honey that's a heavy load that we bear
but you know I won't be travelin' a lifetime
it's cold out but hold out and do like I do
oh, I need you

when I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
keepin' me warm night and day

when I need you
I just close my eyes
and you're right here by my side
keepin' me warm night and day

I just hold out my hands
I just hold out my hand
and I'm with you darlin'
yes, I'm with you darlin'
all I wanna give you
it's only a heartbeat away
oh I need you darling


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:4 توسط مریم| |

سلام

خیلی خوشحالم ... چند روزی نبودم یعنی توی نت نبودم ولی با دوستان عزیزم اوقات خیلی خیلی خیلی خوشی گذروندیم ... جای همگی خالی عروسی خواهر ندا بودیم

ندای نازنینم ازت ممنونم بخاطر همه چیز و شرمنده که اینهمه زحمتت دادیم ... برای نسا و پیمان آرزوی خوشبختی دارم از صمیم قلب

۳-۴ روزی که دور هم بودیم به نظرم خیلی زود گذشت ولی ممنونم از مسئول سمعی و بصری آرش عزیز که همه عکسا و فیلمهای به ثبت رسیده رو بهم داد و هر چی نگاهشون میکنم سیر نمیشم  .. مرسی آرش جان که به ترجمه من اعتماد کردی و بدون چون و چرا حرفامو قبول کردی

راستی ندا جان مرسی که فاروق و زکی رو هم دعوت کردی واقعا دوستان خوبی هستن

زکی عزیز مرسی که تحملمون کردی و شرمنده که پاقدم همچین خوبی برات نداشتیم

از محسن هم باید تشکر کنم که منو با سیمای نازنین آشنا کرد یک فرشته عزیز دیگه

خلاصه که از همه بچه ها ندای نازنین و مهربون ٬ مریم عزیز وخنده رو ٬ صونای مهربون ٬ آذین عزیز٬ شهرام نازنین و خستگی ناپذیر ٬ محسن عزیز و بااستعداد ٬ آرش پسر مجرد خوش تیپمون٬ مهدی عزیز با چشمای واقعا خوش رنگش و هادی گارداش عزیزم که از راه دور اومده بود تشکر میکنم

حالا بگذرد که یکی از آقایون شماره شو با فونت درشت قاب کرده بود و میخواست تقدیم یه خانم که همسن مادربزرگش داشت بکنه ... اینو نمیگفتم میترکیدم

واقعا به همچین تغییر آب و هوا احتیاج داشتم که بهتر از این نمیشد

امیدوارم به زودی باز هم دور هم جمع بشیم .... از صبح که بیدار شدم مثل آدمایی هستم که چیزی گم کردن احساس میکنم خونه خیلی خلوته

ندا هر چقدر ازت تشکر کنم کمه دوستت دارم

دوستتون دارم

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:42 توسط مریم| |

امروز برايت روزي سرشار از معجزات معمولي آرزو ميكنم

يك فنجان قهوه كه خودت آن را درست نكرده اي

يك تلفن غيرمنتظره از يك دوست قديمي

وقتي عجله داري چراغ خطرهاي سبز در مسيرت به محل كار يا براي خريد

برايت روزي پر از چيزهاي كوچكي آرزو ميكنم كه باعث شاديت مي شوند

سريع ترين صف در سوپر

يك شعر زيبا در ميان ترانه هاي راديو

رنگين كماني بالاي سرت در آسمان  

كليدهايت درست همان جايي كه دنبالشان مي گردي

برايت روزي پر از شادي و كمال آرزو ميكنم

نمونه هاي بسيار كوچكي از كمال كه احساس غريبي به تو مي دهند

اين احساس كه خداوند به تو لبخند مي زند و به آرامي مراقب توست

 زيرا تو انساني هستي استثنائي و نادر 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 19:6 توسط مریم| |

فكرشو بكنين اگه خانومها بر دنيا حكومت مي كردند ...... چي ميشد

  • مردها به پرخوابي معروف مي شدن .
  • خانومهاي كمتري رژيم مي گرفتن چون استاندارد وزن ايده آلشون از 40 كيلو بالاتر مي رفت .
  • خريد به عنوان يكي از حركات ايروبيك در نظر گرفته ميشد.
  • مردها منشي روساي خانوم ميشدن .
  • دستمزد مردها نصف حقوق خانوما مشد.
  • در حالي كه خانوم مشغول تماشاي تلويزيون بود ، مرد خونه براش نوشيدني و آبميوه مياورد.
  • مردها عباراتي مثل " متاسفم ؛ دوستت دارم ؛ اصلا چاق به نظر نمي رسي " رو ياد مي گرفتند.
  • مردها رو بنا به وضع ظاهرشون و خانوما رو بر اساس عملكردشون مورد قضاورت قرار مي دادند.
  • مردها از صبح تا شب تو اين فكر بودن كه خانوما تو چه فكرن .
  • مردها همونقدر كه به كار خودشون اهميت مي دادن ؛ استحكام روابط خانوادگي و خويشاوندي هم براشون مهم ميشد.
  • برنامه خبر ورزشي تلويزيون بيشتر از يك دقيقه نبود.
  • مردهاي چاق دائما نگران اضافه وزن خودشون بودن.
  • بعد از تولد بچه ؛ به مردها شش هفته مرخصي براي مراقبت از فرزند تعلق مي گرفت.
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:36 توسط مریم| |

سلام

 

همین !!!

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:17 توسط مریم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت